برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
از یکجایی به بعد دیگه خوابهام معمولی نبود. معلومی که میگم یعنی خوابهایی که خودت میدونی برداشتی آزاد و کممایه از اتفاقات روز هستند. خوابهام پیچیده شد؛ در حدی که وقتی صبحها بیدار میشم به سقف زل میزنم و سعی میکنم یادم بیاد چی بود این سمّی که دیشب دیدم.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
فهمیدهام که حرف زدن حال دلم را خوب میکند. حرف زدن از چیزهایی که بیخ گلویت را گرفته و ول نمیکند، مثل روغنیست که دستهای دور گلو را شب میکند و تو میتوانی نفس بکشی.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
ترسم از اینه که من قبلا هم سابقهی عشق به یه رشتهی دیگه رو داشتم و "زمان" اون همه عشق رو از سرم انداخت. میترسم عاقبتم با حقوق هم همین بشه اما خب چاره چیه؟
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیپور